تبليغاتX
یه برگ از بهار

یه برگ از بهار

کوتاه و عاشقانه


پنجشنبه 29 آذر1386- 6:42 PM - آرش

همه چیز نو و تمیز و مرتب بود. مخصوصا روپوش سفید آقای دکتر که هنوز بوی نویی می داد. گوشه کنار مطب تازه تاسیس چند دسته گل بزرگ بود که دوستان و آشنایان برای تبریک بازگشایی مطب برای دکتر جوان هدیه آورده بودند. دکتر خودش را با یک مجله پزشکی مشغول کرده بود.شوق خاصی در دلش بود.به اولین مریضش فکر می کرد. می خواست خودش شخصا به اولین بیمار خوش آمد بگوید. زنگ را زدند. خانم منشی هم برای دیدن اولین بیمار عجله داشت. به طرف اف اف دوید.چند مرد با عجله پشت سر هم وارد شدند. دکتر جلو رفت و خوشامد گفت.بعد کمی به قیافه ها دقیق شد و با لبخند گفت: در خدمتم. مریض کدام یک از شماست؟ یکی از مردها که معلوم بود از بقیه مسن تر است گفت: راستش ما همسایه دیوار به دیوار مطب شما هستیم. برای همین مزاحم شما شدیم. یک ساعت پیش برادرم عمرش را به شما داد. شما زحمت گواهی فوت را می کشید ؟ 

+ |


مسکن


جمعه 23 آذر1386- 11:51 AM - آرش

گفتی سردرد بدی شده ام.
پیشانیت را بوسیدم.
چشمانت را بستی و گفتی:
دوایت آرام بخش بود اما برای سردردم باید دوزش را زیاد کنی .

+ |


غیابی


یکشنبه 18 آذر1386- 6:8 PM - آرش

 خودتان نبودید،
با وکالتنامه این دل را به نام زدیم.
آمدید دبه کردید و گفتید شکسته است.

+ |


موج


پنجشنبه 15 آذر1386- 11:33 PM - آرش

چپ چپ نگاه می کنی،
چشم نازک می کنی،
ابرو بالا می اندازی
و اخم های تلخی می کنی

در جواب هر لبخندم
که معنای
دوست بودن می دهد.

+ |


تا نرسیدن


چهارشنبه 14 آذر1386- 9:3 PM - آرش

تا دوردستهای با هم بودنت
تا سکوت مرگبار صدایت
تا غم جانکاه نبودنت
و تا لحظه های بی پایان انتظارت
مسیر بارانی دلتنگی را
رفته ام بارها.

+ |


X


شنبه 3 آذر1386- 9:6 PM - آرش

ما همگی بی تو یک نفریم.

+ |